#تا_آسمان_پارت_584
پنجه ی پایش را با لجبازی کوبید زیر کپه ای شن و بالا آورد: باید بهت می گفتم ... ولی فرصت نشد... فرصت نشد که ببینمت... خیلی عجله ای شد رفتنم.
اینبار همین سکوت به یاری اش آمد ه بود که کلمات قطار شد و با سرعت از میان لبهایش بیرون آمد:صبح که داشتم میرفتم.... خیلی زود بود و نخواستم بیدارت کنم...همه ی بعد ازظهرم تو کنفرانس بودمو بعدشم یه جلسه خیلی مهم.. تا همین یه ساعت پیش که برگشتم.
دست روی پیشانی عرق کرده اش کشید. داشت توجیه میکرد؟کوتاهی اش را ؟ سهل انگاری اش را ؟داشت با زبان بی زبانی عذر خواهی می کرد؟
-برگشتنت خیلی طول میکشه؟
گوشی را از روی گوش دور کرد . ریه هایش به یک تخلیه ی عمیق نیاز داشت.
- نه ... بر میگردم.. همین فردا... فردا حتما انجام.... امشبو تنها نمون تو خونه... بروخونه ی مامان... من الان زنگ میزنمو میگم که...
- قبلنم تو این خونه تنها بودم....
دست مشت شده اش توی جیب نماند. باز شد میان موهایش.گند زده بود. گند ...مثل همیشه.
- من منظورم این نبود....دیروز حالت خوب نبود... به خاطر همون گفتم....
یعنی.. یعنی فک کردم بهتره تنها نمونی.
هیچ وقت برای چند جمله حرف زدن این همه عرق نکرده بود.... این همه تپش قلب نگرفته بود.. این همه انگشتانش را مشت نکرده و این همه مو چنگ نزده بود.
سکوت آسمان آنقدری سنگین شد که نگاه مرددی به گوشی انداخت.ثانیه شمار رسیده بود به دقیقه.
romangram.com | @romangram_com