#تا_آسمان_پارت_582

شاید باید همین جا میماند. شاید باید بر نمیگشت شمال... شاید... باید....نمیدانست. هیچ چیز نمی دانست.

برای حال این روزهایش تعبیری پیدا نمیکرد.چقدر نیازداشت کسی بیاید و این تنهایی ممتد را تمام کند. کسی که دستش رابگیرد و ازاین عزلت تاریک برهاندش. کسیکه ازهمه بیشتر دوستش داشته باشد... کسیکه از همه بیشتر به او اعتماد کند... کسیکه بگویداجازه نمیدهم تنها باشی. من هم هستم..

از حالا به بعد تمام راه ها را با هم میرویم.حتی اگر سنگلاخ باشد... حتی اگر ناهموار باشد... کسیکه که انگار نبود... انگار هنوز نیامده بود....

نفس کشید... گوشی را درآورد..چند ثانیه به شماره ی او زل زد..ضربه زد روی اسمش...بعد پشیمان شد و بلافاصله قطع کرد.

برای هرز نرفتن دوباره ی انگشتانش هیچ توسلی جزسیگار نبود... راه رفت و سیگارکشید... سیگار کشید و راه رفت.

به خودش که آمد آخرین سیگار را هم خاکستر کرده بود و گوشی روی گوشش بوق میخورد.

بوق خورد آنقدرکه بی جواب ماند و رسید به بوق اشغال. نگاه نا امیدی به صفحه انداخت.چرا جواب نمیداد؟

صدایی توی سرش جواب داد"جایی برای جواب دادن گذاشتی مگه؟ "

نگاهش به تماس redial شده بود که ثانیه شمار شروع به شمارش کرد.

هول شد. جواب داده بود؟

صدای الو گفتنش که داشت می آمد.

لب از لب برداشت: الو؟


romangram.com | @romangram_com