#تا_آسمان_پارت_581
سر عقب کشید و از تخت پائین پرید.
دو قدم عقب عقب رفت وحمله کرد به پاکت سیگار:وسیله هاتو جمع کن... فردا با اولین پرواز بر میگردیم.
گفت و بی توجه به صورت یخ کرده ی او از ویلا فرار کرد.
***
انگشتی های ابری اش فرو میرفت میان نرمی شنهای نقره ای.صدای باد میپیچید توی گوشش و آوای غریب پرندگان بومی را می آورد.
اینجا خستگی معنایی نداشت حتی اگر وجب به وجب این پهنه ی شناور نود کیلومتری را قدم میزد.حتی اگر تمام خطوط این آبهای گرم و مرجانی را میرفت و دوباره برمیگشت..
نفس پُری گرفت .طنین موسیقی شادی از ویلا ی همسایه به گوش می رسید.صدای پرهیجان و گرم سندی بود که میان موج قهقهه های بلند دور میشد و نزدیک
" ای سیه مژگون.... ای توئی خاتون...."
سرش با نزدیک تر شدن جیغ و خنده , چرخید سمت ویلا.
دخترک دوید توی تراس. قدمهایش نرسیده به شن ها ,کشیده شد میان دستهای مرد جوانی که دنبالش کرده بود.
خندید و سرش را برای این موش و گربه بازی تکان داد.
دستهایش رابرد توی جیب ونگاهش را دوخت به شن های زیر پایش.آرامش و سکون جزیره.همان مخدری که اعصاب ناآرام این روزهایش می طلبید.
romangram.com | @romangram_com