#تا_آسمان_پارت_569

دوتا پوشه برداشت و در گاو صندوق را با حرص کوبید:زبون فارسی اگه حالیت نیست...آلمانی بگم؟

سوزان آویزان گردنش شد و گونه اش را بوسید: بلدم اتفاقا..... ولی منم میام باهات.

با گره ی کوری که افتاده بود میان ابروهایش سوزان را از خودش دور کرد:حالت خوش نیست انگار.

-اتفاقا امشب عا لی ام... امکان نداره اینبار کوتا بیام... ازهمین اولش دارم میگم که زوربیخود نزنی... هوس مسافرت کردم.

-مگه من دارم برا گردش و تفریح میرم اونجا؟ درثانی مگه شما تازه از ترکیه بر نگشتی؟

سوزان دوباره چسبید به سینه اش:کیش فرق میکنه... خودتم میدونی چرا..... بعدشم قراره دونفره باشه.

انگشتش رابرد بالا: اون بار بهت گفتم هر جا بخوای میفرستمت بری... داخل...

خارج... گفتم یا نگفتم؟ گفتم اگه داخل ایران باشه منم هستم... ولی شما رفتی بلیط ترکیه گرفتی ... درسته یا نه؟

-بد نشو دیگه مهراد.

نفس پرحرصی گرفت وچرخید :گفتم نه یعنی نه.

-واقعا که... یعنی تو بجز نه ونمیشه حرف دیگه ای بلد نیستی.... ؟ با اونم اینجوری تامیکنی یا فقط زورت به من میرسه؟

مغزش در لحظه داغ کرد روی پاشنه ی پا چرخید وبا نگاهی طوفانی براندازش کرد:منظورت ازاون کیه؟


romangram.com | @romangram_com