#تا_آسمان_پارت_568
صدای خندیدن حامد مثل فحش بود
خوب واسه همون مصدع اوقات شریفتون شدم که بگم تو باید به جای من بری.
بی توجه به دستی که حلقه بست دور کمرش داد کشید: مسخره کردی منو... من کجا برم تو این وضعیت؟
جفت دستهای سوزان را گرفت و از خودش دور کرد: مشهدو کنسل میکنی.... فرداروتشریف میبری کیش از همونجام میری مشهد....
- خوشمان آمد.... اگه همیشه همینقد.... دقیق برنامه ریزی کنی مطمئن باش که توزندگی هیچوقت در جا نمیزنی... ولی شرمنده داداش....آزیتا میخواد با مامانش ایناباشه......با هم تو یه ماشین ...از طرفی همه ی کارا رو ردیف کردم... شرکتو میسپریم دست رضائیان... شفائیانم که هست... دوتا بلیط مفت و مجانی هم میدم بت...دوست داشتی هم میتونی یا خلیفه ی اول یا خلیفه ی دومو هم با خودت ببری.... از همه ی ایناگذشته میتونی هم یه تجدید میثاقی با هَزار جونت داشته باشی هم اینکه به کارات برسی.
انگشتانش را مشت کرد وازمیان دندانهایش صدایش رارها کرد: لعنت به تو حامد لعنت به تو
قهقه های بلند حامد با صدای بوق قطع شد.دوست داشت گوشی رابکوبد روی سرخودش.
- چی شده؟
اهمیتی به سوزان نداد و رفت توی اتاق.
- میری کیش ؟ آره...؟ آزیتا گفته بودا میخوان برن....همش با خودم میگفتم خوش به حالشون.
در کمد را کشید و رمز گاو صندوق راوارد کرد:کاریو که گفتمو کردی شما؟
عطر ترش و تیزسوزان نزدیک شد: امشبومگه نمی خوای بمونی اینجا؟
romangram.com | @romangram_com