#تا_آسمان_پارت_566

دستمال را کشید دور دهان . بعد پرتش کرد روی میز.صندلی را عقب زد وازمقابل چشمهای مات و مبهوت سوزان بلند شد.

در تراس را تا میتوانست محکم کوبید .پاکت سیگارش را چنگ زد و خودش را انداخت روی کاناپه.

سرش روی گردن به پشت افتاد و اولین کامش را بر گرداند.

نگاهش ماند روی سقف.... پائینتر لغزید...روی دیوارهای سربی-سفید...روی پنجره ها....کف پوشها....

این سقف... این چهار دیواری... این آپارتمان.... کجا بود؟

محل استراحتش...؟محل خوابش...؟جای ارضا نیازهای جنسی اش... یا نه خانه ی دومش؟

خم شد به جلو.... و دود را از سوراخهای بینی به بیرون فرستاد.

آسمان گفته بود خانه ی دوم....پرسیده بود چرا خانه ی دومی هم دارد......گفته بود چرانیستی.... ؟چرا وقتی میخواهمت نیستی؟

آرنجهایش را فشرد روی زانو. تمام انگشتانش چنگ شد لای موهایش.نگاهش گره خوردبود به انگشتان جوراب پوشش و کنده نمیشد.

برگشته بود..... بعد از دوماه..... با حاجی برگشته بود اما نه به خاطر حاجی......

فیلتر سفید را گذاشت میان لب و اینبار با حرص کام گرفت.....خودش گفته بود.....خودش اعتراف کرده بود... همانجا توی ماشین....خودش گفته بود که به خاطرحاجی برنگشته...

دستهایش لرزید...دود خاکستری نبود که چشمهایش را سوزاند..... پس به خاطر کی برگشته بود؟


romangram.com | @romangram_com