#تا_آسمان_پارت_564
با دستمال کنج لبش را پاک کرد و سری تکان داد: پارسالو که کلا ولش کن... یادت نبودتولدمه... با تلفن مامان فهمیدی...
چنگال را زد سر خلال سیب زمینی و با ابرو اشاره کرد به میز:منظورم به شام و اینابود.
-ناراحتی الان.؟
نوچ بی تفاوتی کرد: نه چرا ناراحت؟....خیلی هم عالی... فقط ای کاش جای بیف استراگانف قرمه سبزی میپختی... میدونی کی تا حالا نخوردم؟
سوزان بطری نوشیدنی را کشید کناردستش و لبهایش را کج کرد: قرمه سبزی رومیتونی بری رستوران خودت حاج حجت برات بپزه.
ازبالای ابرو نگاهی به سوزان انداخت و موزیانه خندید: بیف استراگانفم میتونم برم شعبه ی دو تا هاشم برام بپزه.
- خیلی نامردی..منو باش که برا فردا صبحتم پنکیک موزی میخواستم بپزم.
کج خندی زد :حالا کی گفته قراره امشبو اینجا بمونم ؟
سوزان فشاری به پلمپ بطری داد و خندید:من
اخم کرد و بطری از دست سوزان کشید:بدش من اینو....
-حالا ما اومدیم یه شب خوش باشیما... ببین میتونی ضد حال بزنی؟
بشقاب نیم خورده را کنار زد و نگاه تندی به سوزان انداخت: قویه.... برات خوب نیست.... ببین منم نمیخورم.
romangram.com | @romangram_com