#تا_آسمان_پارت_559

با خنده ی بلند سوزان لبخند خودش هم صدا گرفت و دستهایش رابرای به آغوش کشیدن اواز هم گشود.

با هیجان نگاهی به قلب قرمز مخملی انداخت و شمعهای ریز سفید رنگ دورش: چه خوشگله این کیک!

-مخصوص عشقمه آخه....واسه همون ....فوتش کن.

سرسوزان را بوسید: با هم فوتش کنیم.

با یک دو سه ی سوزان نفس به نفسش داد و دمید روی شمعها.

کیک را از دست سوزان گرفت و گذاشت روی اپن.دستهایش را قفل کرد دوربازوهای لخت او ومحکم توی سینه فشارش داد:دستت درد نکنه...راضی نبودم به خاطر من اذیت شی.

سوزان انگشت گذاشت روی لبش:اینقد حرف نزن... سرتو بلند کن.

"تولدت مبارک" آنجا بود... بالای سرش... با نوری قرمز روشن میشد و خاموش.شانه ی سوزان رابوسید و لبهایش میان موهای او تکان خورد: چیکار کردی تو امشب؟

سوزان توی سینه اش چرخید و دندانهایش را با لبخندی به نمایش گذاشت: تازه اولشه.

ابرو برایش بالا انداخت:اع؟

دستش کشیده شد سمت اتاق خواب:بعله؟

با خنده ای تکه تکه دنبال سوزان راه افتاد:کجا میبری منو؟


romangram.com | @romangram_com