#تا_آسمان_پارت_558

سرش را خم کرد. صورتش را با شرمندگی گرفت پشت دستهایش.هق هق حاج خانوم پرشده بود توی فضای ماشین.

به عمرش این همه تحقیر نشده بود.اشکهای مادرش را در آورده بود؟چطور توانسته بود؟ چطور؟

-اونقدری که بودن تو عذابش میده رفتن شوهروبچش نداد

نگاه گیج و نمناکش رفت بالا.انگار که یک سطل آب داغ ریخته شد روی سرش.صدایی مثل آه ازلبهایش بیرون آمد:ب...بچه؟بچه... کجا...

لبخند تلخ مادرش میان گریه گم شد:...نگو که نمیدونستی... نگو که خبر نداشتی ....نمیشناسمت مهراد...پسرمی..پاره ی تنمی اما غریبه ای برام... میدونی چقد خاطرت برام عزیز بود...؟همه ی دنیا برام یه طرف... تو یه طرف

پلک زد ونگاهش را داد به انگشتی که به تهدید پیش چشمهای یخ زده اش تکان میخورد.

-به خداوندی خدا قسم... به ارواح خاک محمدم قسم... به جون خودت قسم... ببین دارم به چی قسم خوردم.... کاری نکن چشم ببندم رو عاطفه ی مادریم ... چشم ببندم رو همه ی خواستنم و تورو مثل یه دندون لق تف کنم بیرون.

***

در را که باز کرد نگاه خسته اش گم شد توی تاریکی.باچشمک نوری گردنش بالارفت.ستاره های آبی یک به یک روی سقف روشن شدند.

لبهایش بی آنکه بخواهد کش رفت.

-تولدت..... مُ...با...رَک.....

قدم بلندی سمت سوزان انداخت که لبخند و برق چشمهایش ازپشت شعله های رقصان شمع پیدا بود:عجب سوپرایزی خانوم!


romangram.com | @romangram_com