#تا_آسمان_پارت_554

تمام حس ها در لحظه آمد به چشمهای او و برگشت.بهت...سردر گمی...غم.. شادی.

"سلام"ش لرزید و "بابا" را با بغضی بلعیده ادا کرد.نگاهی به حاج خانوم انداخت و با "ببخشید"ی رفت به اتاق.

-باریکلا به مردونگیت... باریکلا به شعورت...احسنت به تربیت من.... دست مریزاد به بچه بزرگ کردنم...

مات ماند. مادرش با او بود؟

چشمهایش که همین را میگفت.انگار که به گلوله ی آتشش بستند.آنطور که سرتاپایش درآنی گر گرفت.

نگاهش روی چشمهای حاج خانوم دودو میزد. حاج خانوم رفت سمت کیف و چادرش:توکی همچین جونوری شدی که من خبرندارم؟

وا رفت روی مبل و سرش را گرفت توی دستهایش. حرفی برای زدن نداشت.بدتر ازآن زبان گفتنش را هم دیگر در خودش نمی دید.

-اومدی مادرم؟ صحبت کردی با بابا؟حالشون چطور بود؟

- خوب بودن مادر جون....وقتی گفتم شمام اینجائی خیلی خیلی سلام رسوندن.

-سلامت باشن.

آسمان گوشی را با تشکری زیر لب گذاشت روی میز مقابلش.

- کجا پاشدین مادر جون...؟دارین میرین؟


romangram.com | @romangram_com