#تا_آسمان_پارت_553

فقط همینش مانده بود ازفرهاد سالاری متلک بشنود.

-اختیار دارین قربان.... خوب هستین شما؟ خانواده خوبن؟

-ممنونم...سلام دارن خدمتتون... این گل دختر ما کجاست؟خبری نشد آخه ازش امروز... هر چی هم منو مادرش زنگ میزنیم جواب نمیده...نگرانش شدیم.

گوشه ی چشمهایش را باشصت و اشاره فشرد و دست کشید روی تیغه ی بینی اش:احتمالا متوجه ی تماستون نشده وگرنه خونه ست....گوشی خدمتتون باشه چندلحظه....اگه با بنده امری نیست صداش بزنم.

-زنده باشی.. به حاج مرادی و مادر بزرگوارتون سلام برسونید.

دستگیره را پائین کشید:لطف دارین شما.

با دیدن صحنه ی مقابل قدمهایش توی ورودی نشیمن ایست کرد.آسمان پیشانی اش راتکیه داده بود به سینه ی حاج خانوم و شانه هایش ریز می لرزید.

نگاه مادرش از بالای شانه های آسمان با تاسف دوخته شد توی صورتش.حس مسخره ای ریخت به رگهایش. یک جور داغی شرم آور.

گوشی را گرفت سمت آسمان: با تو کار دارن.

آسمان با شنیدن صدایش از جا پرید.سفیدی چشمهای رگه رگه اش قرمز بود.

-کیه؟

لب زد: بابات.


romangram.com | @romangram_com