#تا_آسمان_پارت_548

بازهم صدایش نیامد. مطمئن بود که یکی از همان لبخندهای نرم و بی صدایش را به لبهایش نشانده.

-بزارین یه چایی بریزم براتون میام میشینم.

صدایش هنوز از اثرات گریه ی صبح خش دار و گرفته بود.با این همه نمیتوانست منکرظرافت ونرمی صدایش شود.

"مهراد"ش را آنطور که آرام و نرم ادا میکرد, دوست داشت دوباره و دوباره بشنودبا نزدیک شدن حاج خانوم , خودش را جمع وجور کرد .نیمخیز شد برایش و در کنا رخودش برای نشستن او جا باز کرد.

نگاه حاج خانوم با اخمی سنگین...پر از سرزنش پر از " من که میدونم همه چی زیرسر خودته" از رویش گذشت.

حاج خانوم با لبهایی جمع شده صورتش را چرخاند و روی دورترین مبل نشست.

پووفی کشید.

-بیا بشین مادرم.... چایی نمیخوام.... یه کم بشینم میرم.

صدای سایش سندلهای آسمان روی کف پوشهای نشیمن متوقف شد: نیومده برم برم راه انداختین که مادر جون.

حاج خانوم فنجانی چای از توی سینی برداشت:ایشالا سر فرصت میامو هر چقد خواستی می شینم... خوبه؟عصری قراره پروین بیاد و باهم شور بندازیم.... گل کلم و هویجش مونده.

حاج خانوم دست گذاشت سرزانویش: طفلی سیمین صبح رفته بود تره بار وبرام کلی خرید کرد..من که دیگه پایی برام نمونده....

- هر وقت خرید داشتین بگین من خودم براتون میخرم... مثل همون وقتاخودم میامو باماشین هر جا خواستین میبرمتون ......


romangram.com | @romangram_com