#تا_آسمان_پارت_547
چرخیدبه بالا و ثابت شد توی مردمکهای بلوری اوکه خیره شده بود توی نگاهش .
نفهمید مکثش تو ی چشمهای او چقدرطول کشید اما آنقدری بود که با صدای آیفون انگارکه ازارتفاع بلندی افتاده باشد......
***
جا گرفت روی نزدیکترین مبل به آشپزخانه.لرزش گوشی توی جیبش حتی یک لحظه هم خاموش نشده بود.
نگاهش را داد به صفحه ی روشن تلویزیون اما تمام حواسش به سوال و جوابهای مادرش از او بود.
-مطمئنی حالت خوبه؟
جواب آسمان را با وجود گوشهایی که تیز کرده بود نشنید.لابد مثل همیشه با سر جواب داده بود.صدا ی حاج خانوم اینبار پچ پچ شد و دقیقه ای بعد دوباره اوج گرفت.
- سوپ ماهیچه ست مادرم... زیر شو روشن کن بزار یه کم جا بیفته...همون موقع که مهراد گفت مریضی بار گذاشتم....
-آخه چرا زحمت کشیدین مادر جون....من که حالم خوبه.
کجایش خوب بود؟ از رنگ و رو وضعیت خودش خبر نداشت یا داشت ناز میکرد؟
-مهراد شلوغش کرده....
گوشه ی چشمهایش بی اراده چرخید سمت آشپزخانه.حاج خانوم داشت با ملاطفت دست میکشید روی موهایش: بیابرو بشین دیگه دختر.
romangram.com | @romangram_com