#تا_آسمان_پارت_545
که با همچین لباسهایی میدیدش.دامن پلیسه ی سفید و بلوز همرنگ آن, پریدگی رنگش رابیشتربه چشم می آورد.
آسمان بدون حرفی آمد و از کنارش گذشت. صدای شر شر آب و نفسی که کشید.نمیدیدش اما حدس زد آب خورده باشد.
تکه ای از کباب را با چنگال جدا کرد: تو یخچال شیرینی گذاشتم... خودت ردیفش کن.
با قرار گرفتن لیوانی کناردستش حرکت لقمه توی دهانش ثابت ماند.فقط یک لیوان؟ پس خودش چه...؟
گوشه ی چشمش روی حرکات او بود که با صدا ی شکستن چیزی از جا پرید.قاشق رارها کرد توی بشقاب و ایستاد:چی شد؟
نگاهش ازروی تکه های شکسته ی لیوان و زمین خیس به حرکت در آمد .نشست روی انگشتان لاک خورده ی او و پاهای لخت و بدون پاپوشش .که جمع شده بودروی هم:چرا چیزی پات نیست شما؟
اخمهایش بازنمیشد: تکون نخورالان جمعش میکنم.
راه افتاد سمت خوابها.چشم چرخاند توی اتاق او. گوشه ی اتاق ,کنار تخت روفرشیهای انگشتی مشکی اش را دید.
خم شد و گذاشت پیش پاهای او:بپوشو برو بشین.
دریغ ازیک اینچ حرکت. کم کم داشت آمپر میچسباند... با این لج بازی و سکوت بچه گانه ی او.
تکه های بزرگتر را جمع کرد. لبه ی خونی یکی از تکه ها نگاهش را بالا کشید:دستتوبریدی؟
با یک دست انگشت دست زخمی اش راسفت چسبیده بود.
romangram.com | @romangram_com