#تا_آسمان_پارت_544

آسمان جوابی نداد, در عوض دستهایش از دور شکم شل شد.نگاهش هم آرام آرام سرخورد آنقدر که کامل از روی صورتش گذشت ورد شد.

ایستاد وکلافه دست انداخت لای موهایش.مکثی بالای سرش کرد . مطمئن از چشمهای بازش پا گرفت سمت آشپزخانه.

آستینهای پیراهن مردانه اش را تا آرنج تا زد و نایلون میوه ها را خالی کرد توی سینک و آب رابست رویشان.با کف دست کشید روی پرزهای هلو.موزها را تک تک جدا کرد و خیارها راهم شست.

چشمهایش برای پیدا کردن سبد توی کابینتها گشت. بعد از کلی گشتن بالاخره توی کانتربالای سرش پیدا کرد.

کمر صاف کرد و آب را بست.تمام وزن بدنش را انداخت توی دستهایش و لبه های سینک را چسبید. داشت چه کار میکرد؟توی آشپزخانه ی این خانه داشت چه کارمیکرد؟داشت میوه میشست؟کاری که حتی توی آپارتمان خودش هم انجام نداده بود؟

چشمهایش راروی سقف بست.با صدا ی باز و بسته شدن دری نفسش را فوت کرد.پس بالاخره بیدار شده بود.

چرخید و نگاهش را داد به ظروف یکبار مصرف.از رستوران دوپرس چلو کوبیده آورده بود. دوستش داشت.خوردنش را همان شب ,توی خانه ی پدری دیده بود.

با یک بطری دوغ بزرگ. نوشابه نمیخورد. حاجی گفته بود.... زیتون.... لیته ی بدون فلفل......فلفل دوست نداشت... آنرا هم حاجی گفته بود...دیگر چه چیزی هایی نمیخورد؟

نگاهش بالا رفت. ایستاده بود توی ورودی آشپزخانه وچشمهایش را دوخته بود به آرم فیروزه ای "دی" که روی ظروف آلمینیومی چشمک میزد.

سرش را پائین انداخت. دوست نداشت تعجب راتوی نگاه او بخواند. دوست نداشت.

با دو بشقاب و قاشق و چنگالی نشست پشت جزیره:غذا آوردم... تا گرمه بشین.

سکوت آسمان که طولانی شد سرش را بلند کرد.چشمهایش روی او گشت.اولین بار بود


romangram.com | @romangram_com