#تا_آسمان_پارت_527

سرش را بلند کرد. میان کاسه ی سرخ رنگ چشمهای او برق کینه بارزترین حرف نگاهش بود.: آخه درد تو چیه مهراد... دردت چیه؟

مهراددندان به هم سائید .

صورتش را جلو کشید و انگشت اشاره اش را کوبید تو ی پیشانی اش:درد من تویی.... تویی که هممونو به روز سیاه نشوندی...زندگی یه خونواده رو باوجود نحست به گه کشیدی.....

چشمهایش باز شد. باورش نمیشد. به شنیده هایش اعتماد نمیکرد.ازکجا به کجا رسیده بود...

به کدام درداشت میزد این مرد. ؟ نمی فهمید.

حالا مهراد هر دو بازویش را گرفته بودمیلرزید ووحشیانه تکانش میداد:درد من تویی...تویی که محمدو کشتی...تویی که فرستادیش تو گور....حالا نوبت کیه ؟

پرتش کرد عقب. عربده هایش مو به تنش راست میکرد:نوبت من؟میخوای منم بکشی...؟میخوای منم سکته بدی؟

سرش را با ناباوری تکان داد: من...نکشتم....محمدو...من...نکشتم....

انگشت تهدید مهراد کشیده شد پیش چشمهایش: چرا... تو کشتیش.... تو...لاشه ی ماشینتومن بردم پارکینگ.... چن ماه تموم خودم دوئیدم دنبال پرونده...

کف دستهایش راباز کرد مقابل صورتش: خودم با همین دستای خودم گذاشتمش توگور....مقصربودی لعنتی... مقصربودی.....تو حتی ترمزم نگرفته بودی... منحرف شده بودی از مسیرت... کوبیده بودی به گارد ریل... میفهمی اینارو ... آره؟.... حالاباز بگو من نکشتم... باز بگو من مقصرنبودم...

انگار که هیچ استخوانی توی تنش نبود.

کمرش تاشد... تمام وجودش شکست....هیکلش انگار که تمام قد آویخت... شبیه محکوم به اعدامی که زیر پاهایش خالی شود, زمین زیرپایش ریخت.


romangram.com | @romangram_com