#تا_آسمان_پارت_493

-بریم دکتر؟

چانه اش را بالا انداخت.دوباره ایستاد و اینبار دست به دیوار فاصله گرفت.

دنبالش راه افتاد.بازویش را چسبید وتا بسته شدن در اتاق رهایش نکرد.

***

"آسمان"

صدایی چکش وار میان حجم تو خالی سرش کوبیده میشد....با هر بار کوبشش پلکهایش را می لرزاند.

....طاق باز شد ... پشت دستش را گذاشت روی پیشانی..... نرمی شال هوشیارش کردو صدای ضربه ها که اینبار بلندتر بود و نزدیکتر.

میان پلکهایش فاصله افتاد...تکانی به تنش داد.... نشست روی تخت و شال را باز کرد.

با صدای تقه ی در سرش چرخید.

״بله״روی لبهایش حرف نشد......ایستاده بود میان در .تعجب توی چشمهایش لانه کرده بود..

نگاهش سنگینی عجیبی داشت همین هم کار را سخت میکرد.

تکان لبهای او را دید وصدایی که انگار با مکثی چند ثانیه ای رسید. ׃خواب بودی?


romangram.com | @romangram_com