#تا_آسمان_پارت_492
یک دستش را گذاشت روی اهرم شیر و تا سینه خم شد روی سینک... طول کشید تالیوان را درست نگه دارد زیر آب .
یک قدم فاصله اورا یک قدم خودش پرکرد.زل زد به نیم رخ بی رنگ او..... وپلکهایی که حین سر کشیدن آب جمع شده و می لرزید.
_شاید به خاطر ضربه ی اونروزه....باید میبردمت عکس برداری....
قبل از رسیدن انگشتانش به شال ,سر آسمان دور شد... صدایش با تقلارسید׃برو....برو عقب....
چشم هایش را بست و یقه ی تیشرت آبی اش را کشید روی بینی.
سفیدی چشمهای قرمزش براقتر از همیشه بودکف دست آسمان روی شانه اش نشست....
با فشاری هلش داد عقب.
اخم کرد:چته تو؟
حرفی نزد. یک قدم که به جلو برداشت تلو تلو خورد.
فوری دست انداخت و بازویش را گرفت:آسمان؟....سرت گیج میره؟
نگاه او میان چشمهایش نشست و لب زد:من.....مهراد...من.
.لرزش دست او را که حس کرد کمکش کرد دوباره روی صندلی بنشیند. یادش بودیکبار هم آن اوایل به این حال افتاده بود.
romangram.com | @romangram_com