#تا_آسمان_پارت_471
جلسه ی مثمر ثمری بود... امیدوارم مصوبات جدید دولت به زودی زوداجرایی بشه...
دست گذاشت روی جیب کتش. ویبره ی گوشی زیر انگشتانش بود. سری برای افخم تکان داد׃ممنونم جناب افخم.... منم امیدوارم...
صندلی را به عقب هل داد و از پشت میز بیرون آمد׃وصد البته....منتظر...
به جمله ی آخرش صدای خنده ی حضار بلند شد.
شفائیان ایستاد و برایش کف زد׃عالی بود ... خسته نباشی.
نگاهی به صفحه روشن اسکرین انداخت׃لطف...
باقی جمله را رها کرد.چشم از گوشی گرفته بود که دوباره نگاهش برگشت روی اسکرین.چشمهایش خشک شد روی اسمی که همین شب قبل سیوش کرده بود.
دستی به شانه ی شفائیان زد ׃ببخشید چند لحظه...
چند قدم فاصله گرفت سمت پنجره .آنسوی تماسی که برقرار شده بود جز صدای بوق ماشین ها و سرو صدای خیابان هیچ صدای دیگری نبود.
_الو?
بالا کشیدن نفس او را شنید بعد هم صدای لرزانش را׃ا...لو....
دوباره نگاهش را داد به صفحه.صدای فین فینش که آمد اخمهایش در هم شد׃چی شده?
romangram.com | @romangram_com