#تا_آسمان_پارت_469
گوشی اش را باز کرد. صدایش با خنده آمیخته شد׃البته بهار نارنج ویه چن تا چیزدیگه هم میخواست ولی مادر جون نداشت.
نگاهش را که تنگ میکرد دو خط ظریف در امتداد پلکهایش جا میماند و چشمهایش را کشیده تر نشان میداد.
تمایلش برای به حرف کشیدن این زن برای خودش هم عجیب بود. وقتی که هیچ خاطره و خیال مشترکی با او نداشت׃دستورشو تو گوشیت داشتی ?
_نه فرمول فوق سری شو از آیسان گرفتم....خدای این جور چیزاست...
نگاهش را به زحمت کند.
برای سردردش زنگ زده بود به آیسان دستوردرست کردن چای گرفته بود?
_خوب شدی?
سرش روی شانه چرخید و به آسمان نگاه کرد.خوب شده بود?دردش رفته بود?
اگر این بی حسی..
اگر این فراموشی خوب شدن بود ..
پس خوب شده بود....
سری در جواب او تکان داد و پیچید توی کوچه.
romangram.com | @romangram_com