#تا_آسمان_پارت_445
فکر کرداشتباه شنیده.گردنش نیم چرخی خورد. یک نگاه به اطراف.یک نگاه به وسایل توی دستش.
انتظار شنیدن این صدا رابه هیچ وجه توی این لحظه و این ساعت نداشت.منتظرشنیدن صدای سیمین بود.. یا باز شدن بدون پرسش در مثل اغلب اوقات.
نفسش با مکثی طولانی بالا آمد.تو شش و بش تحلیل موقعیت بود که صدای اواینباریک پرده بلندتراز قبل رسید׃بله?
نگاهش روی صفحه ی فلزی زنگ بسته شد .دستش را به دیوار بالای زنگ تکیه داد و لب از لب برداشت׃منم... وا کن !
مکث ثانیه ای آسمان برای باز کردن به نظرش طولانی آمد.
با تق در ,چشمش به اولین چیزی که افتاد ماشین حاجی بود و در امتداد خط نگاهش،کمی آن سوتر...درست زیر روشنایی مهتابی ایوان از داخل خانه قدم روی ایوان گذاشت و ایستاد بالای پله ها.....با آن سرو شکل جدید و ظاهر تغییر یافته اش.
مکث بعد از اولین قدمش روی سنگهای حیاط، اینبار کاملا بی اراده بود.
سرش را صاف نگه داشت.شبیه بچه مدرسه ای ها ی پای تابلو،دستهایش را قفل کرده بودتوی هم وچشم دوخته بود به در حیاط...درست به جایی که خودش ایستاده بود.
انگشتانش دور جعبه ی مقوایی شیرینی سفت شد.
پس آنهمه اصرار و تاکید مادرش پای تلفن برای این بود?
چشمهایش به تکاپو افتاد وشروع کرد به بر انداز آسمان. آن جین و تی شرت جذب و تیره هم منکر این نکته نبود که آب زیر پوستش رفته.از همان فاصله هم مشخص بود که هفته های خوبی را پشت سر گذاشته.
هنوز وقت نکرده بود استراحتی به چشمهایش داده واینطور بودنش را حلاجی کندکه سیمین توی قاب در ظاهر شد.
romangram.com | @romangram_com