#تا_آسمان_پارت_444
هر کلمه ی حامد ,انگار که پخش میشد توی تلفن وتارهای اعصاب شنوایی اش را باارتعاشی قوی به لرزه می انداخت.
چشمهایش را با کلافگی بست . باز شدن پلکهایش اینبار همزمان شد با دردی که توی شقیقه اش تیر کشید׃شب حامد..... شب.... شب چکش میکنم.. رضایت بده دیگه...
پوووف....
"زهرمارو پووف"تا زیر دندانهایش آمد .متنفر بود از اینکه کسی آنطور نفسش راتوی گوشی رها کند.
_اکی.... از ما گفتن بود... بعد نگی ال شد ... بل شدا......
گوشی را گذاشت روی گوش چپ و دست انداخت به نایلکس و جعبه ی شیرینی ׃نمیگم... کاری نداری ?
״نه״محکم و یک نفس حامد را که شنید , تماس را قطع کرد.
بازدم حبس شده اش را رها کرد و پیاده شد.
زنگ را که فشرد نگاهش رفت تا سر در.تا سر شاخه های هرس شده ی نسترن.
حاجی مثل همیشه به محض نزدیک شدن شهریور افتاده بود به جان باغچه ودرختانش.
_بله?
دستش به هوای باز شدن دررفته بود روی دستگیره که به شنیدن این صدا ماند.
romangram.com | @romangram_com