#تا_آسمان_پارت_431
همان اول بسم ا... وقتی انگشتان استخوانی و ناخنهای کاشتش را دید, فاتحه ی خودش را خواند.
با هر بار کنده شدن موم سبز رنگ از روی صورتش,حس میکرد تکه ای از جانش کنده میشود.
کف دستهایش را گذاشت روی گونه های آتش گرفته اش و همانطور دراز کش ماند.
آیسان داشت هرهر میخندید: شدی گوجه فرنگی.
لب کج کرد برایش : بخند...بخند...بایدم بخندی.
_رنگ و روت وا شد حسابی...
مردمکهایش را توی کاسه چرخاند سمت سوسن خانوم که تکیه داده بود به دیوار.
نگاهش میکرد و میخندید و پکهای سیگارش را با پلکهایی خمار شده ,فوت میکردرو به سقف کناف کاری شده ی بالای سرش.
با آن ژستش هوس کرده بود خودش هم نخی دود کند.
_فاتحه میخونی?..تموم نشد بالاخره فکر کردنت...?
بابالا آمدن جک صندلی ,خودش هم نیم خیز شد و نگاهش را از آینه ی روبه رو داد
به آیسان و شانه هایش را برایش بالا انداخت که ״نمیدونم״.
romangram.com | @romangram_com