#تا_آسمان_پارت_421

آیسان با قهقهه ای مستانه استارت زد و سر دماغش را پیچاند׃هاپو نشودیگه....باشه?

دماغش را مالید .چشمهایش با وحشت بازشد و چرخید سمت او.ظاهرا خیلی وقت بودکه آیسان را از دست داده بود و خودش خبر نداشت.

آیسان بود که نگاهش را از نمایشگر گرفت ووسط پارکینگ کوبید روی ترمز وایستاد׃استغفرا....چیه?...اینجوری چرا نگام میکنی?

چشمهایش سوزن سوزن میشد.اگر ازدواج میکرد دیگر نمیتوانست وقت و بی وقت زنگ بزند و دوساعت تمام برایش صغری کبری بچیند........

_قراره دیگه نبینی منو?

توی سکوت پلک زد. اگر ازدواج میکرد دیگر برایش اولویت زندگی نبود میرفت به ردیف دوم و با آمدن بچه به ردیف سوم و در آینده ای نزدیک چهارم و پنجم...

_قراره من دیگه تو رو نبینم?

آیسان مسخره بازی اش گرفته بود .اما دل خودش داشت میترکید از غصه.

کنترل اعصاب صورتش از اختیارش خارج شده بود ظاهرا که هم زیر پلکش میپریدهم گونه اش ׃حالامطمئنی اون سه تا گزینه ی مرد مناسبو داره?

کف هر دو دست آیسان کوبیده شد روی فرمان. سرش را برد عقب و منفجر شد ازخنده.

این مدل خندیدن ظاهرا هر نیم قرن یکبار اتفاق می افتاد که افتخار دیدنش هنوزنصیبش نشده بود.

آیسان اشک گوشه ی پلکش را پاک کرد. کمی نگاهش کرد و دوباره به قهقهه افتاد.


romangram.com | @romangram_com