#تا_آسمان_پارت_420
فرو رفت داخل صندلی ׃ای آیسان آب زیر کاه...
ساعتش را گرفت جلوی صورتش.پانزده دقیقه گذشته بود.یک رئیس بیمارستان چه صحبتی میتونست با کارمند خودش داشته باشد که یک ربع طول بکشد?
آن هم توی پارکینگ.
_چشم و دل خان عمو روشن.....
یاد فیلمی افتاد که همین چند شب پیش با هاله و مهتا دیده بودند. پسرک توی پارکینگ خفت دوست دخترش را چسبیده وکوبیده بودتش به دیوار....و.....باقی مسائل....
با وسواس نگاهی به محوطه ی بسته ی پارکینگ بعد دوباره به ساعتش انداخت.
هفت و نیم بود و فضا برای انجام״باقی مسائل״زیادی روشن....
اما ازین مردی که دیده بود هر کاری بر می آمد.هر چند که مهتا میگفت آدم شناسی اش زیر صفر است ولی آسمان نبود اگر ته توی ماجرا را همین امروزدر نمی آورد.
فکر و خیالش ریخت به هم.یعنی داشت آیسان را,محرم اسرارش را ,سنگ صبورش را از دست میداد?
با شنیدن صدای پا صاف نشست . دست به سینه شدونگاهش را مثلا داد به ماشین روبه رویی.
_بمیرم....چرا تو گرما نشستی.... ماشینو روشن میکردی کولرومیزدی دیگه....
_ظاهرا عذرخواهی ورژن دوهزارو شونزده بالاخره اومد به بازار....
romangram.com | @romangram_com