#تا_آسمان_پارت_412

_مرد مرده دیگه... قیافش مهم نیست.... سه تا چیز باید داشته باشه..یک...

اشاره اش را باز کرد׃اخلاق درس درمون...

انگشتش هفت شد آمدتوی چشمهایش׃دو... پول درست درمون...

آنطور که سه را بلند و محکم گفت خودش یک قدم عقب پرید׃سه... وسیله ی درست درمون...

برگشت پشت پاراوان׃باقی همه نمک زندگیه...

لب پائینش را با نوک انگشت اشاره فرستاد زیر دندان: تا شنبه که چیزی نمونده ...باید برم خرید... اینجا هیچی لباس ندارم.

تن صدای آیسان درست مثل موج رادیو پر از پارازیت بود. دور میشد ونزدیک׃حالا چه عجله ایه.... کو تاشنبه... اصلا شاید قسمت نشد بری...

نگاهش را با تعجب از صفحه ی گوشی کند و داد به سمت پاراوان .

_آدم ازیه ساعت بعد خودشم خبر نداره... اونوقت تو داری برنامه ی دو روز دیگه رو میریزی?

دهانش باز مانده بود. شنیدن همچین حرفهایی حداقل از کسی مثل آیسان بعید بود.

آدمی که برای یک دقیقه اش هم برنامه داشت و زمان برایش طلا که نه به قول مهتا ״نفت خام برنت ״ بود.

گوشی از دستش کشیده شد׃بدش من......پاشو بریم...دیر شد...


romangram.com | @romangram_com