#تا_آسمان_پارت_392
نگاهش را تنید با شاخه ها...با برگها....
لابه لای سیم های تیر چراغ برق...رواقها...ناودانها....حتی این گنجشکها هم آشیانی داشتند و خارو خسی بنام لانه....
پس خودش چرا پناهی نداشت?خودش چرا آواره ی این خانه آن خانه بود?
خودش چرا دربه در این آغوش آن آغوش بود?چرا دستهای خودش اینهمه خالی بود... چرا داشت آتش میگرفت?
با رفتن هاله خالی شده بود... آنقدر پوک و پوشالی که به سر انگشتی ریخته و آوارشده بود....مثل بقایای زلزله ای هشت ریشتری....شبیه بم....شبیه ارگ...
شده بود تلی از خاک و خاکستر...انگشتانش را فرستاد تا رستنگاه موهای مرطوبش...نگه داشت همانجا و جمع کرد.
همه ی این سه روز را خندیده بود...گفته بود...شنیده بود....هاله را برده بود و نقطه به نقطه ی شهر را نشانش داده بود... ساحل لاجوردی و نا تمامش را....
تاکستانها و شالیزارهای زمردینش را.... توسکاهای شناورش را....
-برای آلاله.... سرهمی خریده بود....سفید صورتی....با گوشهایی خرگوشی سر کلاهش....آنقدر همانجا داخل مغازه غش و ظعف رفته بود برایش .....
آنقدر بوسیده بودش که انگار ....
جقجقه ای خرسی هم برداشته بودآن هم صورتی....با کفشهایی پارچه ای و به قول مهتا ״بق بقوئی״با طرحی از خرگوشهای کوچولوی صورتی رویش.
شب و آخر شب وقتی از بدرقه ی هاله برگشته و سرش افتاده بود روی بالش سبزرنگش... تازه آنوقت بود که ״رسالت اندامهایش ״به سر رسیده بود....
romangram.com | @romangram_com