#تا_آسمان_پارت_391
نفس معطرسوزان نشست توی صورتش.لب زیرینش را گرفت میان لبهایش...بوسید ورها کرد׃منو... نمیتونی.... از زندگیت.... حذف کنی ...
خزید روی برهنه گی سینه اش׃اینو مطمئن باش...عزیزم !
***
״آسمان״
کف کتانی هایش میچسبید به تن داغ آسفالت. ..کش می آمد....می ماسید....میان هرقدمش تا قدم بعدی ....تا برسد زمین.... انگار که ده قدم فاصله بیفتد....با انگشت اشاره دماغه ی عینکش را فرستاد بالاتر و نم نم عرق زیر پلکش را گرفت.
سرش را پائین انداخت و مسیرش را کج کرد سمت سایه های کوتاه و بریده بریده ی آگالیاهای چتری حاشیه ی خیابان.
هاله برگشته بود ..... هاله بعد سه روز برگشته بود رشت ,از آنجا هم اصفهان.
این سه روز مدیون خودش شده بود...مدیون شکیبایی اش...طاقتش.... مرهون تحملش.....
از چشمهایش و خودداری مردو مردانه اش.... که سوخته بود اما خیس نه.....از قلبش و صبورانه کوفتنش....که لرزیده بود اما....شکستن نه..از گرگر نفسهایش که ....درد
کشیده بود......اما... آه نه!
نگاه از سایه ی سیال قدمهایش گرفت و چرخاند روی آپارتمانهای بزرگ و کوچک......
سقفهای کوتاه و بلند..... شیروانیها.....همه سقفی داشتند و سر پناهی.... سایه ی سری وامنیتی....
romangram.com | @romangram_com