#سورنا_پارت_284
-همراه ارمین رفت پایین .
-بریم .
-سورنا .
برگشتم سمتش چقدر وقتی اسمم رو صدا میزد طنین صداش قشنگ بود دلم رو به دریا زدم وگفتم:
-جانم .
-خوبی؟؟؟
خوب بودنم واسش مهمه؟؟؟حالش خوب نیست این دختر
-مهمه؟؟؟
-فکر کن اره .
-چرا؟؟؟
-نگرانتم عمو خیلی بد عصبی شده بود .
نگرانه منه؟؟؟حتما داره چرت میگه ..
-واسه چی نگرانمی؟؟؟
-به عنوان دوستم .به عنوان یک دوست خوب نگرانت نباشم؟؟؟
جان دوست؟؟؟
-نمیدونم .
-حالا خوبی یا نه؟؟؟
-اون رو هم نمیدونم .
-وای تو چیو میدونی؟؟؟
-هیچی .
وای من دارم چی میگم؟؟؟؟محو نگاه کردن به ایسان شدم ودارم یک سری اراجیف تحویلش میدم .
-سورنا .
-ببخشید بریم؟؟؟
-بریم
وزیر لب گفت:
-خل شده این سورنا هم .
لبخند محوی روی لبم نشست همراهیش رفتیم تا سمت ماشین ها ومن چمدونم رو گذاشتم داخل ماشین وهوا خیلی سرد بود هایی به دستام کردم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com