#سورنا_پارت_230


وگارد گرفتم .به خودش اومد سه بار پشت سر هم پلک زد .

-چیزی گفتی؟؟؟

کاملا عصبی بود .

-اره که گفتم چلغوز اسب .

یکدفعه مثل جن از کنارم رد شد ورفت بیرون واقعا شکه شدم وترسیدم از کارش منگ به در ودیوار چشم دوخته بودم .

یکدفعه به خودم اومدم ورفتم بیرون ببینم کجا رفته .دیدم مثل بچه های مظلوم نشسته روی کاناپه کنار اتاقش .نکنه ضربه ام بدجا بود؟؟؟؟

سرش رو روی پاهاش گذاشته بود ودستاش رو روی سرش به صورت قفل شده اروم رفتم کنارش نشستم .نکنه چیزیش شده؟؟؟

-سورنا؟؟؟؟

- .

-اقا اسبه خوبی؟؟؟

نه انگار فایده نداره دستم رو بردم طرف بازوش وبازوها پهنش رو گرفتم واروم سرم رو بردم نزدیک وگفتم:

-سورنا .

سرش رو اورد بالا یا جد سادات این چرا داره گریه میکنه؟؟؟؟

-خوبی؟؟؟

- ..

وای خدا چش شد یکدفعه ایی؟؟؟نگاش کن چقدر مژه هاش بلندن که خیس شدن چقدر جالبه که گریه میکنه .

درست شبیه بچه های ناز نازی .

اخی نازی وای من دارم چکار میکنم .

-سورنا بخدا نمیخواستم محکم بزنم ..ببخشید .

- ..

وای چرا اینجوری توی چشمام چشم دوخته دستم رو اروم بردم نزدیک وگذاشتم روی دستاش .

---------

سورنا:

وقتی ایسان رو پرت کردم از اتاق بیرون خودم رو روی ت-خ-ت پرت کردم .

کمی گذشت پلکهام سنگین شد .

ساعت 6 بود که بیدار شدم .

دوش نیم ساعته گرفتم ورفتم بیرون حوله ام رو کنار صندلی گذاشتم ورفتم توی سرویس اتاقم شروع به مسواک زدن کردم


romangram.com | @romangram_com