#سورنا_پارت_187
-من چرا انقدر بدبختم؟؟؟
ودستای خاله رو از خودم باز کردم وبا ریختن اشکام صورتم رو برگردوندم وبه سمت پله ها رفتم .حتی جرات نگاه کردن به عقب رو نداشتم از اینکه باز این جمع خورد شدن سورنا رو ببینن سریع به اتاق خواب مشترکمون رسیدم تمامی خاطراتم واسم زنده شد .در کسری از ثانیه تمام اتاقو بهم ریختم وبا تموم وجودم داد زدم:
-خــــــــــــــــــــــــــــــــدا ..
یکدفعه در اتاق باز شد وحسام ورهام بعد هم یکی یکی همه داخل تاق اومدند حسام ورهام دستامو گرفتند
-ولـــــــــــم کنید .هق هق زدم ولم کنید .ولم کنید .
وخودم رو روی زمین انداختم دیگه زانو هام نایی واسه ایستادن ومقابله با همه چیز رو نداشتم چقدر زندگی سخت میگذره .
چقدر شرایط سخته .
خواستم ولی نشد این جمع باز شکستن سورنا رو دیدن .
-سورنا شکست دیدید نمایش تموم شد حالا بذارید تنها باشم
حسام اشکش رو پاک کرد
-دادا سورنا چرت نگو .
ومن رو ا-غ-و-ش کرد وشروع به گریه کردن کرد بسه خورد شدن واسه ایسان بسه اشکم رو پاک کردم وگفتم:
-پاشید پاشید بریم پایین
خاله:پسرم تو حالت خوب نیست
-نه خاله خوبم مطمئن باش .
حسام:پس بریم پایین .
همگی نشستیم سر میز شام عایشه با گریه غذا رو اورد همه سرا شون پایین بود لبخند ژکونده زدمو گفتم:
-شما اینجور میخوایین به من روحیه بدید؟؟؟
حسام:نه دادا جون دوتایی گلا بشاقابادون خیلی قشنگ بود .
لبخند مصنوعی تحویلش دادم اینبار سورنا شکست نمیخوره حتی اگه دق هم بکنم از نبود ایسان نمیگذارم کسی بفهمه .
عایشه غذا رو اورد .
-بفرمایید .
چنگال رو داخل بیف استراگف کردم یادمه این غذا رو ولازانیا رو ایسان خیلی دوس داشت ومعمولا وقتی زنگ میزدم سفارش میدادم روی یه برگه واسه اینکه باهام قهر بود مینوشت کمی خوردم اشک توی چشمام جمع شد با بغض به بشقابم نگاه کردم
خاله:چیزیه عزیزم دوس نداری؟؟؟
-نه خاله داغ بود .
دروغی که باعث شد دیگران رو ناراحت نکنه ولی من این شکست رو نمیپذیرم من به ایسان ثابت میکنم که اون پسر عوضیه البته ای کاش باورم کنه اول از اون باید توی خونه اسفندیار نفوذ پیدا کنم .
واسه شناخت افراد اون خونه واینکه دیروز تاحالا یه سوال مثل خره افتاده به جونم که این همون همایونه که من دنبالشم یا نه؟؟؟
اگه پسر اسفندیار همون همایون باشه کارم خیلی سخت میشه خیلی واز همه مهم تر یک تیرو چند نشون میزنم .
romangram.com | @romangram_com