#سورنا_پارت_127

-چشم ایت الله عظمی حسام خان .

-با این وضع نیایی پایین ها مامان میفهمه مستی دلخور میشه .

-میگی چکار کنم؟؟؟

-برو دستشویی خودت که میدونی مسواک اینجات کدومه؟؟؟بزن من هم میرم واست عرق نعنا میارم .

-باشه .

حسام رفت ومن هم رفتم سمت دستشویی .بعد از خوردن عرق نعنا رفتیم پایین

خاله:سلام پسرم خوبی؟؟؟چرا نیومدید توی سالن؟؟؟رفتید بالا؟؟؟

-خاله یکم حالت تهوع داشتم رفتم بالا اتاق حسام کمی دراز کشیدم .

خاله:وای بمیرم پسرم پاشم واست جوشونده اماده کنم .بیا ببینم تب داری؟؟؟

حسام زیر لبی جوری که فقط من بشنوم گفت:

-مامان حالا هی ناز این کره خر رو بکش معلومه وقتی زده داغه .حالا صبر کن میگه بذار پاشوره ات کنم مادر ما....

خاله دستش رو روی سرم گذاشت وگفت:

-بمیرم داغ داغی .بذار پاشورت کنم .

خنده ام رو کامل قورت دادم .همیشه وقتی من میخوردم واز خاله پنهون میکردیم میگفتم مریضم واون هم یا دستمال خیس رو سرم میگذاشت یا به زور هفت هشت نوع قرص ودارو میریخت توی حلقم رفت توی اشپزخونه پنج دقیقه که گذشت به اسماء خدمتکارشون درحال گفتن این بود که جوشنده رو بذاره جلوی من .

اسما هم گذاشت ورفت تاساعت 8 شب اونجا بودم وخاله کلی نازم رو کشید وگفت:

-خاله جون فردا ایسان رو نیاری بخدا از دستت دلخور میشم فامیل های مام از اصفهان میان خواهرم اینا بذار بیاد

-چشم خاله حتما میارمش

یه جورایی حسام کلا اصفهانی بود پدر بزرگ پدر خاله زینب تهرانی بوده .

-راستی خاله این جشن عروسی چیشد؟؟؟

-هیچ کاری نکردیم هنوز خاله جون .

حسام:مامان از اینا اب گرم نمیشه .

خاله:خیلی ناراحت شدم از دستت واقعا سورنا باید توی اون هفته برید خرید

-چشم خاله

خاله:اصلا خودم میبرمتون .نه مهدی جون همه باهم میریم .

مهدی:چی چی بگم حج خانوم باشد باهم میریم .

ایستادم وگفتم:

-خب من برم دیگه .

خاله:اخه اینجوری بد میشه که .

romangram.com | @romangram_com