#سلطان_پارت_493
_خفه شو هرزه
،بزرگ تراز تو نتونستن کاری بکنن اونوقت توی هرجایی می خوایی بلا سرم بیاری.
با وحشت خیره بودم بهشون که صدای خرخر صبا به گوشم رسید،تازه یاد خشم سلطان افتادم که وقتی عصبی می شد چیزی نمی فهمید سریع با همون وضعم از داخل وان بلند شدم نگاهم افتاد به پیراهن سفید و مردونه ی سلطان که روی جالباسی حمام بود.
به سرعت از وان خارج شدم و به سمت لباس دویدم دویدم ، برش داشتم و با یک حرکت سریع پوشیدمش فقط فرصت کردم دوتا دکمه ی بالایی رو بستم .
به سلطان که رسیدم با دیدن صورت کبود شده ی صبا وحشت زده جیغ زدم و همزمان دستم رو روی ساعد سلطان گذاشتم و با التماس فریاد زدم.
_داری می کشیش امیر سام ولش کن تو رو خدا....داره خفه می شه،توروجون نفس ولش کن.
امیرسام......
حالا دیگه گریه ام گرفته بود فقط با وحشت دست های قویش رو به سمت خودم می کشیدم و جیغ می زدم،اما دریغ از سانتی تکون خوردن.
تو همون لحظه در اتاق روی پاشنه چرخید و محکم با دیوار برخورد کرد سرم رو به سرعت به سمت در چرخوندم ، سامیار با هیکل چهار شونه اش درحالی که فقط یک شلوارک کوتاه تنش بود تو چهار چوب ظاهر شدو نگاه خیره اش رو به ما دوخته بود .
فریاد زدم...
_سامیار چرا وایستادی نگاه می کنی، تو رو خدا بیا داره خفهاش می کنه.
سامیار که تا اون لحظه تو خودش بود با صدای فریاد من به خودش اومد و سریع به سمتمون دوید،کنار رفتم،مچ دست سلطان رو گرفت و با صدای بلند فریاد زد.
_امیر کشتیش،به خودت بیا مرد.
و محکم دستش رو کشید .
romangram.com | @romangram_com