#سلطان_پارت_492
همینطور حیرت زده نگاهش می کردم که با صدای خشمگین سلطان و بلند شدن ناگهانیش از داخل آب به عقب پرت شدم ،تن بالای صداش همراه شده بود با شرشر آبی که از روی پوست خیسش به داخل آب فرود می اومد.
_خفه شو هرزه،نکنه توقع داشتی پای تو که با برادرم خوابیدی بمونم تویی که سیب دهن خورده ی برادر کوچیک ترم بودی...
نه... من زن می خوام زنی که دست نخورده با شه زنی که فقط مال سلطان باشه من یه شریک می خوام برای زندگیم،چیزی که تو وجود تو پیداش نکردم.
نگاهم مدام بین صورت سلطان و صبا می دوید،بااینکه تو دلم با حرف های سلطان عروسی بود و لی از خشمش می ترسیدم.
فکش منقبض شده بود و رگ کنار گردنش بدجور برامده شده بود.
پاش رو از داخل وان بیرون گذاشت.
وبه سمت صبا قدم برداشت.
صباجدی نگاهش می کرد،دل و جرعتش تحسین برانگیز بود .
من بیچاره با دیدن سلطان قالب تهی کردم ولی صبا بر عکس من بود.
سلطان روبه روش ایستاد.
صبا گستاخانه نگاهش می کرد.
_حالا که اینطور شد ،فردا می رم دادگاه مدارک مبنی بر تجاوز سامیار رو نشونشون می دم اونوقته که میوفتی به دست و پام.
این رو که گفت سلطان نعره ی بلندی کشید و همزمان پنجه هاش رو روی گردن صبا چنگ زد و محکم به دراتاق چسبوندش.
با لحن خشن و جدی غریدش:
romangram.com | @romangram_com