#سلطان_پارت_354


_مرسی حاج آقا.

ولبخند کجی گوشه ی لبش نشست،که عجیب دلم رو برد...

حاج آقا خودش رو از سلطان دور کرد و نگاهش رو به سمت من چرخوند و با لبخند گفت:

_مبارک تو ام باشه دخترم.

سرم رو تکون دادم ..

_ممنون حاج آقا.

_حالا نوبته حلقه هاتونه.

متعجب خیر شدم به سامیار که دست کرد داخل جیب کتش و دو تا جعبه یچوبی گرفت سمتمون.

_شرمنده داداش ،ناچیزه،همین چند دقیقه پیش که رفتم بیرون یهویی خریدمشون ،اگه زشته که به بزرگی خودتون ببخشید،سلیقه ام تا همین حده.

سلطان نگاهی بهش انداخت و گفت:

_سامیار ...

سامیار انگشت اشاره اش رو روی لب سلطان گذاشت و آروم زمزمه کرد.

__سامیار خوب می دونه که قلبت لرزیده که الان اینجایی،پس کاری نکن که بعدا حسرتش رو بخوری حلقه رو دستش کن.

شوکه نگاهشون می کردم منظور سامیار ازاین جمله ای که گفت چی بود،این فقط یه صیغه ی ساده است.

romangram.com | @romangram_com