#سلطان_پارت_353
قَبِلتُ التّزویجَ لِمُوَکّلی امیرسام...
لبخندی زد و گفت:
_مبارکه ان شاالله.
سامیار بالبخند پهنی محکم سوت می کشید و دست زنان به سمت ما اومد.
باذوق سلطان رو بغل کرد و گفت:
_قربونت برم داداش ای کاش سونیا ام الان اینجا بود.
اما سلطان همون طور سرد و مغرور ایستاده بود دریغ از یک لبخند خشک و خالی.
سامیار خودش رو از سلطان جدا کرد، رو به من کرد و با لبخند گفت:
_ان شالله درکنار خان داداش ما سفید بخت بشی.
_سرم رو به نشونه ی تشکر تکون دادم.
وتو دلم زمزمه کردم:
_یعنی الان واقعا من همسر سلطانم؟!
حاج آقا هم به سمتمون قدم برداشت،سامیار کنار رفت وجاش رو به حاج آقا داد.
_ان شالله خوشبخت بشی امیرسام،پدرت رو میشناختم مرد خوبی بود جاش تو مراسم عقد پسر ارشدش خالیه.
romangram.com | @romangram_com