#سلطان_پارت_351
_بگو نفس،حاج آقا منتظره.
به سلطان نگاه می کردم ،ظاهرا این یه چیز رو به خودم واگذار کرده بود،اما من چیزی به نظرم نمیرسید،انگار که مغزم هنگ کرده بود.
چشم هام رو روی هم فشار دادم،بعد چند لحظه که به سکوت گذشت ،چیزی به فکرم رسید.
لبی تر کردم و رو به حاج آقا گفتم:
_به عنوان مهریه...می خوام که سلطان،هزارتا شاخه گل مریم برام بخره.
چند لحظه همه جارو سکوت فرا گرفت ،نگاه سلطان روی صورتم سنگینی می کرد.
تااینکه سامیار بالبخند گفت:
_هزارتا چه خبره؟
.
با صدایی که لرزش محسوسی داشت گفتم:
_من هزار تا گل مریم می خوام.
حاج آقا گفت:
_آقا دامادشما هم موافقی؟!
سلطان نگاهش رو به صورت حاج آقا دوخت و سرش رو تکون داد.
romangram.com | @romangram_com