#سلطان_پارت_350
_بگو نفس هرچی که ازاین داداش مغرور و قد ما می خوایی ،الان وقتشه حالش رو بگیری .
وشروع کرد به خندیدن،اما خنده اش با صدای سرد و خشن سلطان خفه شد.
_سامیار؟!
نگاهم ناخداگاه به سمت سامیار کشیده شد که دستش رو با لبخند به حالت تسلیم بالا گرفته بود.
چیزی به نظرم نمی رسید.
بغض بدی گلوم رو گرفته بود،
آب دهانم رو به زحمت قورت دادم تا همراهش اون بغض لعنتی هم پایین بره.
درحالی که انگشت های دستم رو با اضطراب به بازی گرفته بودم،با صدایی که لرزش محسوسی داشت گفتم:
_چیزی به نظرم نمی رسه.
ازتنهایی خودم دلم گرفت،بااینکه تمام سعیم رو کردم تا جلوی اشک هام رو بگیرم باز هم دو قطره لجوجانه روی گونه ام فرود اومدن وتا تیغه ی فکم سر خوردن.
دستی به صورتم کشیدم و به سلطان نگاه کردم،اخم داشت،اما نگاهش بر عکس همیشه تیره و تار نبود،برق عجیب و خاصی که تو عمق نگاهش نشسته بود ته دلم رو لرزوند.
با صدای حاج آقا به سمتش برگشتم ونگاهش کردم.
_خب ،آقا دامادچکار کنیم؟!
سلطان نیم نگاهی به صورت حاج آقا انداخت و سرش رو به سمت من چرخوند.
romangram.com | @romangram_com