#سلطان_پارت_344


_بسه دیگه بیا بریم.

سیاوش من رو از خودش جدا کرد کاملا به سمت سلطان چرخید دست های سرد و لرزونم رو بین پنجه ی قوی و مردونه اش گرفت.

_نفس باتو جایی نمیادش.

سکوت سنگینی برفضا حاکم شد،لحن سلطان همچنان کوبنده بود.

_تو کارهای من دخالت نکن جناب سرگرد،قبلا هم بهت هشدار داده بودم،درضمن مرد باش سر قولی که بهم دادی بمون.

سپس پوزخندی زد...صدای نفس هایش بر خلاف طوفانی که دردرون سیاوش به پا کرده بود همچنان آرام بود و بی تفاوت.

بالحن تمسخر آمیزی ادامه داد:

_ اگر چه زیر قولتم بزنی به حال من فرقی نمی کنه،من کار خودم رو می کنم.

فشار دست سیاوش روی دستم بیشتر شد.

_اون نمی خواد باتو بیاد،نمی خواد صیغه ی تو بشه،من به عنوان هم خ...

سکوت کرد حرفش رو خورد،دستش رو کلافه به گردنش کشیدو دستم رو رها کرد ،به یک باره به سمت سلطان هجوم برد یقه‌ی پیراهنش رو تو پنجه هاش گرفت و با خشم غرید.

_اذیتش نکن لعنتی نذار این دهن لامصب رو باز کنم نذار امیر سام...د...نذار هرچی که هست بریزم رو دایره... خودت خوب می دونی که دارم چی می کشم،انقدر باغیرت من بازی نکن.

سلطان باخشم دستش رو روی دست های سیاوش گذاشت و محکم هولشون داد واز یقه اش جدا کرد.

_چرا انقدر می ترسی قرار نیست زنم باشه فقط می خوام مراقبش باشم،فقط یه صیغه ی ساده است‌.

romangram.com | @romangram_com