#سلطان_پارت_325
کلافه با پاشنه ی کفشم به موزاییک های کف سالن ضربه می زدم،الان نیم ساعتی می شد که دراتاق منتظر بودیم تا جناب رئیس پلیس به مااجازه ی ورود بده ،کمی خم شدم آرنج دوتا دستم رو روی زانوهام گذاشتم ودوتا دستم رو که زنجیر کرده بودن تو موهام چنگ زدم.
تمام فکر و ذکرم پی نفس بود.
نکنه با حرف هایی که امشب بهش زدم بذاره و بره.
_محمدی بیارش تو...
_چشم قربان.
سرباز بیچاره دست انداخت تا بازوم رو بگیره که باخشم غریدم.
_بکش کنار دستت رو خودم میام.
ازترسش یک قدم ازم فاصله گرفت.
نگاه خشمگینم رو ازروش برداشتم وبا دوقدم بلند وارد اتاق شدم.
با ورودم به اتاق چشمم به مردی افتاد که اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم.
سیاوش تو یونیفرم پلیس پشت میز رئیس نشسته بود و خودکار به دست چیزی رو یادداشت می کرد واصلا حواسش به من نبود.
_قربان آوردمش.
بدون اینکه سرش رو بالا بگیره همون طور که مشغول یادداشت بود گفت:
_خیلی خب تو برو بیرون دررو هم ببند،به شاکی ام بگو صداش می کنم.
romangram.com | @romangram_com