#سلطان_پارت_322


گوشیم رو از تو جیبم دربیار زنگ بزن به سامیار بگو با سند بیاد کلانتری.

مطیعانه دستم رو داخل جیب شلوارش کردم و به سختی گوشیش رو از داخل جیبش خارج کردم.

اون دوتا مرد به زور امیر سام رو دونبال خودشون کشوندن و بردن.

حینی که پشتش به من بود فریاد زد.

_تنها نمون همین الان زنگ بزن بلند شه بیاد ،بگو شناسنامم رو هم بیاره.

حینی که دستام میلرزیدن هق هق کنان خودم رو به سمت دیوار کشیدم وتکیه ام رو به دیوار سرد دادم .

سرم رو به دیوار چسبوندم .

جمعیت زیادی دورم جمع شده بودن.

_ تو بااین دیو چجوری زندگی می کنی،وایی خدابه دور روانی فقط.

سرم رو به سمت پرستاری چرخوندم که با بهت به من خیره شده بود.

باپشت دست اشک هام رو پاک کردم و با کوله باری از درد به سمت اتاقم قدم برداشتم.

اازدرگاه که عبور کردم دررو محکم پشت سرم بستم و تکیه ام رو بهش دادم.

نفسم رو با درد بیرون دادم وهق زدم اشک هام بی وقفه روی گونه ام فرود می اومدن.

_خدایا حالا چکار کنم...

romangram.com | @romangram_com