#سلطان_پارت_319


فصل سیزدهم



با یک قدم بلند خودش رو کنار تخت رسوند،زل زد توچشم هام...

نگاهم رو از نگاهش می دزدیدم که انگشت هاش رو روی چونه ام گذاشت وبا فشاری که آورد سرم رو بلند کرد و صورتم رو مماس با صورتش تنظیم کرد.

اغرار می کنم که از نگاه کردن تو چشم های سیاه ونافذش به شدت خوف داشتم.

باصدای لرزونی لب زدم.

نمی خوام حتی محرم مرد سنگدل و خشنی مثل تو باشم،زندگی کردن با مردی مثل تو حکم شکنجه رو برام داره..

اخم هاش رو تو هم فرو کرد ،برای اینکه حسابی حرصش بدم ادامه دادم و یه دروغ مصلحتی چاشنی حرفام کردم وآگاهانه پاروی دم این شیر وحشی گذاشتم.

_من عاشق سیاوشم دوستش دارم،نمی تونم حتی به محرمیت باتو فکر کنم اگه قرار باشه محرم کسی بشم ترجیح می دم محرم مردی بشم که دوستش دارم.

فریاد زد تو ام از خشم و اعصبانیت.

جیغ بلندی کشیدم و شوکه خودم رو به بالای تخت چسبوندم از وحشت تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد،دستش رو هم زمان بالا آورد که تو گوشم بزنه ولی میانه ی راه روی هوا متوقفش کرد،با چشم های وحشی وخشمگینش خیره به من بود و قفسه ی سینه اش از شدت خشم به سرعت بالا و پایین می شد.

از شدت ترس وهیجان من هم به نفس نفس افتاده بودم.

خیره نگاهش می کردم که مثل شیر غرید.

_جرات داری یه بار دیگه بگو چه شکری خوردی تا خودم همینجا پابذارم روتمام اعتقاداتم و کاری کنم که از فردا خودت بیوفتی دنبالم تا عقدت کنم.

romangram.com | @romangram_com