#سلطان_پارت_318


بلندو مردونه خندید.

خم شد کف دوتا دستش رو روی تخت گذاشت خیره شد به صورتم و با خونسردی زمزمه کرد.

_من ازت نخواستم که زنم بشی،می خوام صیغه ات کنم که راحت تر بتونم ازت محافظت کنم.

به معنای واقعی کلمه بدجور ضایعم کردش.

_هرچی که دوست داری اسمش رو بذاری بذار زنت بشم یا هر اسم دیگه ام ،من حاضر نیستم صیغه ی تو بشم.

دستش رو از روی تخت برداشت.

نفسم رو عمیق بیرون دادم.

فهمید بانگاهی عمیق توی چشم هام از روی تخت بلند شد.

دستی به یقه ی لباسش که باز شده بود کشید.

نگاهم بی اراده به سینه ی عضلانیش افتاد‌.

سنگینی نگاهم رو حس کرد،اونقدرتابلو به سینه و گردنش نگاه می کردم که دستم تو چند ثانیه واسه اش رو شد.

نگاهم رو بالا کشیدم،وقتی تو چشم هاش خیره شدم ،تنم از خجالت داغ شد.





romangram.com | @romangram_com