#سکوت_یک_تردید_پارت_152
به صندلی تکیه دادم و دست به سینه شدم..
_جدی!!؟یعنی الان با عشقت می خوای بری خارج!!؟
با تعجب پرسید:تو از کجا می دونی!؟
_مهم نیس..حالااا...
اومدم دوباره لب باز کنم و چیزی بگم که اون پسره باز اومد...فنجون قهوه رو روی میز گذاشت و گفت:امر دیگه ای نیس!!؟
امیر:ممنون...
بعد از این حرف امیر پسره رفت...امیر به صندلیش تکیه داد و در حالی که با ناخنش روی میز ضرب میزد گفت:دنبال چی داری میگردی نگاه!!؟
تکیه ام رو از صندلی گرفتم و جلوتر اومدم...و گفتم:واقعیت...مکثی کوتاه کردم و ادامه دادم:بابای تو...همون دشمن بابای منه...همونی که بابام رو مجبور کرد خودش رو بکشه...همونی که کلی نقشه کشید واسمون...درسته!!!؟
بهم نگاه کرد و گفت:همینطور...
_چرا!!؟دلیل دشمنیشون چیه!!؟
نفسی کشید و سرش رو انداخت پایین و گفت:من چیزی نمی دونم نگاه...
_جدا!!؟اوکی...اما جدا شدن ناگهانی تو به دلایل مزخرف از نیاز..می تونه همون کاری باشه که باعث خراب شدن نقشه بابات شد..مگه نه!!؟
امیر نفس عمیقی کشید و چشماشو بست...به سمت راستش نگاه کرد و گفت:ببین نگاه من...
_ببین امیر من فقط یه چیزو می خوام بدونم...دلیل دشمنی بابات با خانواده ما..یا بهتر بگم با بابام...تو قطعا یه چیزایی می دونی...
نگاهی بهم انداخت و مکثی کرد...بعد از چند لحظه گفت:متاسفم...من نمی تونم کمکی بهت بکنم...
اهههه لعنتی...چرا هیشکی چیزی بهم نمیگه...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خیله خب...پس یه آدرس از بابات بهم بده....
اخماشو تو هم کشید و گفت:امکان نداره..
_فقط یه آد....
romangram.com | @romangram_com