#سکوت_یک_تردید_پارت_151
_شب بخیر...
نیاز از اتاق خارج شد و من به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم...و بازهم...فکرو...فکرو...فکر...
**********
وارد کافی شاپ شدم..یکی از میز هارو انتخاب کردم و نشستم...با ریشه های شالم ور میرفتم که یکی اومد...
گارسون:خوش اومدید خانوم..چی میل دارید!!؟
_ممنون فعلا هیچی...فقط یه آب لطفا...
_حتما...
این رو گفت و رفت...بعد از چند دقیقه داشتم به در نگاه می کردم که اومد...با چشم دنبال من گشت که دستم رو براش تکون دادم...به سمتم اومد و روی صندلی رو به روم نشست....
نگاهی بهم انداخت و گفت:سلام..خوبی!!؟ببخشید دیر کردم ترافیک بود...
_سلام...ممنون مهم نیس...
اومدم چیزی بگم که گارسون اومد و آب رو جلوم گذاشت...زیرلب تشکری کردم و اون رو کرد به امیر و گفت:خوش اومدید آقا چی میل دارید!!؟
_یه قهوه..ساده..لطفا...
_به روی چشم....
این رو گفت و از ما دور شد...
بی مقدمه شروع کردم:
_واسه چی از نیاز جدا شدی!!؟
_فکر کنم جواب این سوال رو خودت می دونی...
پوزخندی زدم و گفتم:آره می دونم...اما نه جواب واقعیش رو...
نگاهی بهم انداخت و گفت:جواب واقعی و دروغی نداره...همونیه که بهت گفتم...
romangram.com | @romangram_com