#سکوت_یک_تردید_پارت_140


از فکر بیرون اومد و گفت:هااان!؟نه عزیز دلم یکمی خسته ام...برم یه دوش بگیرم سرحال بیام...

_باشه باباجوون برید...لبخندی زد و رفت...چرا اینجوری بود!!؟انقدر گرفته..خیلی تو خودش بود...احتمالا باز هم به اون آدم ربط داره.‌‌...اوووف خدایا....اون روز بعد یه ساعت نیاز هم بیدار شد و کلی از دیدن مامان و بابا مثل من ذوق کرد...بعدش هم مامان یه شام خوشمزه درست کرد دورهمی خوردیم و خندیدیم....بعدش هم اومدیم و باهم یه فیلمی رو نگاه کردیم..تمام مدت حواسم به بابا بود..سعی می کرد ناراحتیش رو پنهان کنه اما معلوم بود یه چیزیش شده...حدودا ساعت یک بود که شب بخیر گفتم و اومدم به اتاقم برم که بابا گفت:بابا جوون!!؟

به سمتش برگشتم:جووونم!؟؟

به سمتم اومد..سفت بغلم کرد..انقدر سفت که قشنگ تو بغلش مچاله شده بودم...بعد از چند لحظه ازم جدا شد..دستاش رو دو طرف صورتم گرفت و پیشونیم رو بوسید...چشماشو بسته بود..چشماشو باز کرد و با صدایی کاملا گرفته گفت:شبت بخییر دختر خوشگلم عشق بابایی..خوب بخوابی عروسکم...

لبخندی زدم و گفتم:شب بخییر بابا جوون...روی پنجه پا بلند شدتا هم قد بابا شم بعدش هم ابراز احساسات...لبخندی زدم و به اتاقم رفتم...روی تختم دراز کشیدم...یه خورده به گرفتگی حال بابام فکر کردم..اما فکر کردن فایده ای نداشت چون دلیلش رو نمی فهمیدم...کم کم چشمام گرم شد و به خواب فرورفتم.....

************

با خوابالویی از اتاقم اومدم بیرون همزمان با من مامان هم از اتاقش اومد بیرون...

_صبح بخیر...

_صبح بخیر دخترم...

به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم...به پذیرایی رفتم مامانم تو آشپزخونه بود...

_مامان بابا کوو!!؟

_نمی دونم...

_وااا کجا رفته!؟

_شاید رفته شرکت...

_امروز جمعه.

_خب چمی دونم شاید رفته یه جایی..بهش زنگ بزن ببین کجاست بچه نیست که انقدر نگرانی....

نمی دونم چرا اما دلشوره خیلی بدی به جونم افتاده بود...حالش دیروز اصلا خوب نبود...سریع دوییدم به سمت اتاقم رفتم...اومدم بهش زنگ بزنم..که صدای زنگ گوشیش از اتاق خودشون بلند شد...سریع به سمتش رفتم..شماره ناشناس بود...جواب دادم...

_الوو..بفرمایید....


romangram.com | @romangram_com