#سکوت_یک_تردید_پارت_139

_بعد صبحونه را میوفتیم...

باشه ای گفتم و رفتم برای خودم یه چایی ریختم...بعد از خوردن صبحونه همه حاضر شدیم عازم رفتن شدیم...اما این بار نیاز بغل من نشست...خخخخخ....فکر کنم بهراد ترسیده بود از همون دفعه به بعد..‌بهتر...خواهریم کنارم نشسته...نمی دونم چرا اما من همیشه تو جاده خوابم میبره...دوباره گرفتم خوابیدم...انگار بعد از چند ساعت بیدار شدم...که رسیده بودیم دم خونه...کسل بودم...خیلیم خسته شده بودم...از آرتان اینا تشکر کردم و چمدونم رو گرفتم...منتظر نیاز نشدم و رفتم بالا...وارد خونه شدم یه راست رفتم تو اتاقم...مانتوم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم...بعد از چند لحظه نیاز اومد...

نیاز:نمی خوابی!!؟؟

_فعلا که خوابم نمیبره...

_باشه من میرم یکم استراحت کنم خیلی خسته ام...

_باشه عزیزم برو...

_فعلا...

این رو گفت و از اتاقم بیرون رفت...به سمت چمدونم رفتم و شروع کردم به مرتب کردن لباس هام...یه سری ها رو بردم انداختم تو ماشین لباس شویی...بعدش هم اومدم...کیفم رو باز کردم...چشمم به عکس منو بهراد افتاد..اونی که تو تلکابین انداختیم...لبخندی روی لبم نشست...رفتم روی تختم دراز کشیدم...گوشیم رو دستم گرفتم و عکسامون رو نگاه کردم...اون عکسایی که تو جنگل گرفتیم...نمی دونم چقدر گذشته بود...گوشیم و عکسم کنار تختم بودن....از جام بلند شدم...از اتاقم خارج شدم...به سمت پذیرایی رفتم...که زنگ در خونه مون به صدا دراومد...همونجور که چشمامو میمالیدم...رفتم و در رو باز کردم....با دیدن کسایی که جلو روم بودن خواب از سرم پرییید....واااایییییی.....مااامااانی....باباااییی..

کنار تر وایستادم تا وارد شن...اول مامان پشت سرش هم بابا وارد شد....

_وااییی مامان جونم بابایی...

مامان:سلام دختر قشنگم بیا اینجا ببینم...پریدم بغل مامان بعدش هم بابا رو سفت بغل کردم...دلم براشون خییلیی تنگ شده بود...از بابا جدا شدم و گفتم:بابایی چرا نگفتین که میاین!!؟

_دیگه دیگه.‌.گذاشتم سوپرایز شید...چطور بود!!؟؟؟

_عااالییی...

سه تایی باهم وارد پذیرایی شدیم و روی مبل ها نشستیم...

مامان:پس نیاز کووو!!؟

_تو اتاقشه خسته بود رفت استراحت کنه....

_آهان...

مامان این رو گفت و ساک هارو گرفت و به اتاقش رفت...به بابا نگاه کردم تو فکر بود...یکمی هم گرفته بود با نگرانی پرسیدم:حالتون خوبه بابایی؟!؟؟

اما جوابی نداد...هنوز هم تو فکر بود...به یه گوشه خیره شده بود...به سمتش رفتم و کنارش نشستم...تکونی کوچیکی بهش دادم و گفتم:بابایی چیزی شده!!؟

romangram.com | @romangram_com