#سکوت_یک_تردید_پارت_125
_این چه حرفیه پسر معلومه که دعوتی...
آرشاوین لبخندی زد و رو به آرتان و نیاز گفت:ایشالا خوشبخت بشید...
آرتان دستی به روی شونه آرشاوین زد و با علامت سر ازش تشکر کرد...
و نیاز زیر لب گفت:ممنونم....
بعد ازچند لحظه گارسون اومد و بعد از اینکه سوارش غذاهارو گرفت رفت...خلاصه اون شب ما هم شام خوردیم...و کلی به حرفای آرشاوین خندیدیم...آرشاوین خییلیی پسر بامزه ای بود فقط مارو می خندوند...هربار که من به حرفاش میخندیدم...با اخم شدیید غلیظ بهراد رو به رو میشدم...که صدبار به شکر خوردن میوفتادم که چرا خندیدم به حرفاش...علاوه بر این آرشاوین در طول شب بدجوری به من خیره بود که باعث میشد اخم بهراد غلیظ تر و وحشتناک تر بشه....
************
بغل صندلی بهراد وایستاده بودم....ازم خواسته بود نظرم رو در مورد پروژه ای که همون اول بهم گفته بود ....... بگم...مشغول گفت و گو در این مورد بودیم که گوشیم زنگ خورد...گوشیم روی میز بود...بهراد نیم نگاهی بهش انداخت...و از جاش بلند شد..گوشیم رو برداشتم...به صفحه اش نگاه کردم....عشقم....(فکر بد نکنید هاااا شماره بابامو عشقم سیو کردم...)....به بهراد نگاه کردم با اخم غلیظی بهم نگاه می کرد...یه فکر شیطانی به سرم زد...بزار ببینم عکس العملش چیه!!!!جواب دادم:
جووونم!!؟؟؟
_سلام بابایی...
_سلام عششقممم(روی کلمه عششقم تاکید کردم)
_دختره بابا چطوره!!؟
_حالا که عشقش زنگ زده بهتر از این نمیشه...
_قربونت برم بابایی زنگ زدم حالت رو بپرسم....
_مرررسییی عزیز دل منی شماااا....فقط من الان یه جایی ام نمی تونم درست حرف بزنم....
به بهراد نگاه کردم از عصبانیت سرخ سرخ بودااا...خخخخخخخخ.....حقتهههه....
_باشه بابایی سرکاری!!؟
با حالت لووسی جواب دادم:اوووهوووممم
_باشه بابایی خسته نباشی برو فعلا...
_فعلا عشقم...بوووس...
romangram.com | @romangram_com