#سکوت_یک_تردید_پارت_124


_.............

_دیدیم اوکی....

تلفن رو قطع کرد برگشتم به روبه روم نگاه کردم...بهراد و آرشاوین رو دیدم که به سمت ما میان...بعله حدسم درست بود...آرشاوین همونی بود که امروز باهاش برخورد کردم....بهمون رسیدن بهراد سلامی به هممون کرد و اومد و درست بغل من نشست...آرشاوین هم رو به روم...

آرشاوین:به به سلامم...

آرتان:سلام چطوری!؟؟دستش رو به سمت نیاز گرفت و گفت:نیاز خانوم خانومم بنده...

آرشاوین: سلام خوشبختم خانوم...

نیاز لبخند خانومانه ای زد و گفت: سلام من هم همینطور....

آرتان دستش رو به سمت من گرفت که من رو معرفی کنه که.....

آرشاوین وسط حرفش پرید....

_بعله نگاه خانوم خواهر زن شما آقا آرتان...

آرتان با تعجب ازش پرسید:شما همدیگرو میشناسید!!؟؟ به بغل دستم یعنی بهراد نگاه کردم که با اخم غلیظی به آرشاوین که با لبخند به من چشم دوخته بود نگاه می کرد...ولی این از کجا می دونست اسم من نگاه!!!؟

آرشاوین:آره امروز جلوی در اتاق بهراد باهاشون آشنا شدم...بعد رو کرد به من و گفت:بازهم خوشبختم از آشناییتون خانوم....

لبخندی زدم و گفتم:همچنین....

که بعد از این حرفم دوباره با اخم غلیظ بهراد مواجه شدم....

وااااااا.....این چشه باز امروز!!؟؟تیک گرفته فکر کنم باز...این کلا شبیه علامت سوال و علامت تعجب و شکلک های اخمالووو....

آرشاوین:خب ایشالا کی عروسی آقا آرتان!!؟؟

آرتان نگاهی به نیاز کرد و گفت:قطعی معلوم نیست اما ایشالا تا چند ماه دیگه...

_خوبه ایشالا مام دعوتیم دیگه!!!


romangram.com | @romangram_com