#شروعی_دیگر_پارت_88


_باش.

_راستی

_بماستی

_مرض، یادم رفت بگم یه مهمون ویژه هم داریم.

_مهمون ویژه؟ کیه؟

_بیا خودت میبینی

_باش، فعلا.

_بای.

با بی حالی از روی صندلی بلند شدم و پشت پنجره ایستادم.

چشم دوختم به انبوه ماشین‌های درحال عبور و مرور کردم تمام این سال‌های با پانیذ بودن رو، تمام سال‌هایی که خواهرم بود و برادرش بودم.

سال به سال، ماه به ماه، هفته به هفته، روز به روز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه، ثانیه به ثانیه‌اش رو مرور کردم و گشتم دنبال راهی که پانیذ رو برگردونم به همون دخترِ قبلی، این دخترِ سرد و بی روح بدجوری رو اعصابم بود.

انقدر مغزم پر بود که حس می‌کردم سرم دو تُن وزن داره.

نگاهی به ساعت کردم، کاش می‌گفتم نمیام.

به سمت دستشویی توی اتاق رفتم، آبی به دست و صورتم زدم و از شرکت خارج شدم.

۲۰۶ سامان با اون رنگ آلبالوییِ جیغش از ده فرسخی داد می‌زد.

به سمتش رفتم و با انگشت به شیشه‌ی طرف راننده ضربه زدم.


romangram.com | @romangram_com